گلستان شعر و سبک اهل بیت (ع)

دانلود سبک ها و متن اشعار و سبک ها و مقاتل اهل بیت

گلستان شعر و سبک اهل بیت (ع)

دانلود سبک ها و متن اشعار و سبک ها و مقاتل اهل بیت

دیدی خم ابروی تو با ما چها کرد
زآندم که تیری سوی قلب ما رها کرد

بر من گناهی نیست گر آشفته حالم
تیر غمت این گونه ما را مبتلا کرد

دیوانه ام خوانند و راهم را ببندند
گاهی به حال خسته و زارم بخندند

باکی ندارم چون تب و تابم حسین است
شاهم به عالم چون که اربابم حسین است

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۶ بهمن ۹۶، ۱۶:۳۶ - JAK
    VERY GOOD

دختری ماند مثل گل ز حسین

يكشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۷ ب.ظ

دختری ماند مثل گل ز حسین چهره اش داغ باغ نسرین بود

جایش آغوش و دامن و بَر و دوش بس که شور آفرین و شیرین بود

طفل بود و یتیم گشت و اسیر جای دامان مکان به ویران داشت

ماهِ رویش نبود بی پروین ابرِ چشمش همیشه باران داشت

وقتی آن طفل گریه سر می داد در و دیوار گریه می کردند

همه خود را ز ، یاد می بردند بهر او زار گریه می کردند

هر زمان نامی از پدر می برد سیلی و طعنه بود پاسخ او

هر دو از بخت او سخن می گفت بود هم رنگ معجر و رخ او

ورق گل کجا و سیلی کین ؟ شاخه ی یاس کی بریده به داس ؟

دست بر جای سیلی و می گفت : که کجا هستی ای عمو عباس

بود دلگرم با خیال پدر بی خبر بود از سنان و سُنین

راه می رفت و دست بر دیوار روی دیوار می نوشت حسین

پا پُر از زخم و دست ، بی جان بود جسم شب گون و چهره چون مهتاب

می نشست و به روی صفحه ی خاک مشق می کرد – طفل ، بابا ، آب

شبی از درد و گریه خوابش برد دید جایش به دامن باب است

جست از شوق دل ز خواب و بدید آرزوها چو نقش ، بر آب است

چشم خالی ز خواب شد پر اشک گشت درگیر بغض و حنجره اش

دوخت بر راه دیده و کم کم خود به خود بسته شد دو پنجره اش

گرچه ویرانه در نداشت ، به شب بخت آن طفل حلقه بر در زد

دید دختر ز پای افتاده است با سر آمد پدر به او سر زد

من غذا از کسی نخواسته ام گرچه در پیکرم نمانده رمق

شوق و امید و عاطفه گل کرد دست لرزید و رفت سوی طبق

بین ناباوری و باور ماند نکند باز خواب می بینم

این همان غنچه ی لب باباست ؟ یا سراب است و آب می بینم ؟

خواست از شوق دل کشد فریاد جوهری در صدای خویش نداشت

خواست خیزد ادب کند اما استواری به پای خویش نداشت

این ملاقات ماه و خورشید است ابرها سوختند و آب شدند

بازدیدِ پدر ز دختر بود آب و آیینه بی حساب شدند

گفت نشکفته غنچه ام ، اما لاله در داغ ها سهیمم کرد

دو لبم یک سخن ندارد بیش که در این کودکی یتیمم کرد؟

چهره ام را چو عمه می بوسید گریه می کرد و داشت زمزمه ای

علتش را نگاه من پرسید گفت خیلی شبیه فاطمه ای

راست است ؟ این که گفته اند به من مادرت سیلی از کسی خورده است؟

چه از او سر زده ؟ مگر او هم مثل من اسمی از پدر برده است

یاد داری مدینه موقع خواب دست تو بود بالِشِ سر من

روی دو پلک من دو انگشتت که بخواب ای عزیز ، دختر من

یا داری مرا به پیش همه می گرفتی به سینه و آغوش

یا مرا عمه روی دامن داشت یا عمو می گرفت بر سر دوش

تا گل روی تو نمی دیدم چشم من کاسه ی گلابی بود

در میان دو دست تو رخ من مثل عکسی میان قابی بود

باز تصویر من ببین اما خود نپنداری اشتباه شده است

قاب اگر نیست ، چهره آن چهره است عکس رنگی ، فقط سیاه شده است

یاد داری که با همین لب ها بوسه دادی به روی من هر صبح

دست و انگشت های پر مهرت شانه می کرد موی من هر صبح

بس نگاهت به روی نی کردم داد خورشید تو به چشمم آب

دسترس چون نداشتم ناچار زدم از دور بوسه بر مهتاب

خاطراتی ست خواندنی اما حیف ، دفتر ، سه برگ دارد و بس

سطرِ آخر خلاصه گشته بخوان دخترت شوق مرگ دارد و بس

از سخن اوفتاده بودم و شکر طوطی از آینه سخنگو شد

دفتر قصه دست سیلی بست طوطی سبز تو پرستو شد

لرزش دست خسته ام گوید گیرمت با دو دست بر سینه

گر بیفتی ز دست من به زمین باز خواهد شکست آیینه

با پدر دختری که انس گرفت بَرَدَش در سفر پدر با خود

خیز و دستم بگیر در دستت یا بمان یا مرا ببر با خود

بهر پاسخ به بوسه های پدر گلِ لب را به غنچه اش بگذاشت

خواست تا درد او کند درمان جان بر لب رسیده اش برداشت

حاج علی انسانی

  • سید مهدی حسینی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی